...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٥ ق.ظ توسط نيلوفر
چهارشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٧
عید امسال!
سلام
من خوبم...فقط فردا تحقيق فرهنگ مردم شناسی رو بايد تحويل بديم من هنوز يک کلمه ننوشتم البته ميدونم چی ميخوام بنويسم ولی هنوز شروع نکردم!!! بايد ۱۵۰۰ کلمه باشه!!!!!!!!!!!!واقعا لذت ميبرم اينقدر عيد قشنگی شده!از اولش درس تا الان!!!خوب شد اين ايستر بود وگرنه ديگه از بي عيدی ميمردم!!!
عجب اين سال ۸۶ سالی بود!!همچين کلی حال داد!!!
***
يک عالمه نوشتم همه شو پاک کردم...
سال جديد هست دلم نميخواد ديگه به گذشته فکر کنم...هر چی بوده گذشته...
امسال سال ديگری است....
امروز روز ديگری است...
عيد همه تون مبارک...
شاد ٬ پيروز و پاينده باشيد...
p.s: محمد جون من رو ببخش...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٢ ق.ظ توسط نيلوفر
جمعه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٦
همه چی خوبه...ببین!
سلام...
سلام...
سلام...
۵ روز به عید مونده...چقدر زود گذشت... ۱ روز به سالگرد دوستیمون مونده...۳ سال... انگار همین دیروز بود که دستت رو گذاشته بودی زیر چونت و به من خیره شده بودی...چشمات برق میزد...منم برقش رو به این که تو نیمه ی من هستی نسبت دادم(براساس کتاب بریدا) ولی باور کن همیشه شک داشتم و دارم که واقعا نصفه ی گمشده ی من هستی...
ولی راستش رو بخوای نیلوفر الان ۱۸۰ درجه با نیلوفر اون موقع فرق میکنه...
نیلوفر الان دیگه دختر نازنازی نیست که تحمل کوچکترین دردی و نداشت...
بزرگ شده...دیگه الان میفهمه همه ی این سختی های ۳ ساله... یا همه ی اون مشکلاتی که واسش پیش اومدن... و اونایی که قراره واسش پیش بیاد...بوجودش میاره انگاری که یک نیلوفر جدید بسازن... یاد شاملو بخیر...میگفت:
صدایی بودم من
ــ شکلی میان ِ اشکال ــ،
و معنایی یافتم.
من بودم
و شدم،
نه زانگونه که غنچهیی
گُلی
یا ریشهیی
که جوانهیی
یا یکی دانه
که جنگلی
| که عامیمردی | |
| شهیدی; |
...
گاهی وقتا که آدم های دور و برم رو میبینم...که همشون از زندگیشون ناراضی هستن...فکر میکنن این مشکلات فقط واسه اونا هست...خدا فقط واسه اونا مشکل میفرسته...تعجب میکنم... هر آدمی...هر کجای این دنیای بزرگ واسه خودش یه مشکلی داره... هر کس به یک نوعی...این مشکلات آدما رو میسازه...بزرگ میکنه...

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٩ ب.ظ توسط نيلوفر
پنجشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٦
نمیدونم چرا چند روزه عصبی هستم...
من اینجا بس دلم تنگ است...
البته خیلی دلتنگ نیستم...آخه اردیبهشت ایرانم...ولی...
میترسم...از اشتباه میترسم...میترسم ۳سال از عمرم رو تلف کرده باشم...
وقتی واسه مسائل مسخره بحث میکنیم... وقتی به این گیر میده که چرا شب تا ساعت ۱۱ با دوستات بیرونی حالم از هرچی عشق و عاشقی بهم میخوره...
شاید دارم کم میارم...شاید اونی نیست که من میخوام...خسته شدم...دنبال چی بودیم و چی شد...
این چه عشقی هست که باهاش طرف رو اسیر کنی!!!
... همین...
همه چی خوبه!!!
هاهاها!!!
راستی تولدم بود!!!روز قشنگی بود...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٦ ب.ظ توسط نيلوفر
سهشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦
خرس قطبی تپلی...!!!
سلام...
خوفین؟؟؟خوشین؟؟؟
اینجا انقدر هوا سرد شده که خدا میدونه!!!فکر کنم این خدا زده به سیم آخر!شایدم ایکس زده
اخه خداییش خنده دار نیست هوا آفتابی باشه بعد برف بیاد؟؟؟
این خرس های قطبی هم دارن میمیرن...بمیرم واسشون...خدایا این خرس های قطبی رو واسه ما مردم بی خیال نگه دار...الهی آمین...
درضمن مارو هم به راه راست هدایت بفرما!!!
مثل اینکه این که منم دارم خل میشم مثل این هوا!
چند روزه به دنبال خرید پیشی هستم...مامانم مخالفه میگه پیشی ها بیمعرفتن حتی بچه ی خودشون رو هم میخورن!
امروز کلاس جامعه شناسی داشتم... در مورد اینکه توی کشور هایی مثل هند ٬چین٬ تایلند ٬ تایوان و ... آمار فروش بچه بالاس... اینا بچه هاشون رو واسه ۱۰۰ دلار یا شاید هم کمتر میفروشن ... بچه های توی رنج سنی ۷ تا ۱۲ ... بعد این بچه ها رو آدم بدا میبرن واسه کار های مختلف...بهترین کارشون هم کار توی کارخونه هایی مثل نایک و گپ و ... هست...با درآمد خیلی پایین...غذا دو وعده اونم خیلی کم...این تازه خوبه...خدا میدونه آمار س ک ص با بچه های ۵ سال به بالا چقدر بالاس!بچه هایی که واسه ۱۰ دلار فروخته میشن...
یعنی ما آدم ها اگر گرسنه بمونیم حتی به بچه ی خودمون هم رحم نمیکنیم...
یاد شاملو بخیر ... یکی از شعراش که بعد از سال ها با خدا آشتی میکنه حرف قشنگی به خدا میزنه...
| با من | ||
| خدايي را | ||
| شکوهي مقدّر نيست.» | ||
| «ــ نقش ِ غلط مخوان | |
| هان! |
جلوهی سيال ِ ظلمات ِ درون.
کوه نيستي
خشکينهی بيانعطافي محض.
انساني تو
سرمست ِ خُمب ِ فرزانهگييي
نتیجه اخلاقی ۲) من کمونیست نیستم و خیلی چیزاش رو قبول ندارم ولی مارکس یه جمله ی جالب داره که میگه وقتی ما آدم ها شکممون پر شد تازه یاد این احساسات مسخره میفتیم...


***
من برم...خیلی نوشتم...
اگر چیزی هست که ناراحن میکنه شمارو به دل نگیرین...واسه دل خودم نوشتم...
فعلا بابای
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٩ ق.ظ توسط نيلوفر
شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦
عجب دنیایی شده!!!فکر میکنی همه چی تموم شده ولی همه چی شروع شده!یا هنوزم ادامه داره!!!
به من میگه تو جادوگری!!!
پیشی و جادوگری؟؟؟یاد هری پاتر افتادم!!!

گفت نمیخوام دیگه باهات باشم...منم گفتم اکی!!!
بهش گفتم اگر همسفر عشق شدی مرد سفر باش...
اگر نمیتونی باشی برو...
اونم گفت باشه میرم...
واسه من همه چی تموم شده بود...میخواستم دنیام رو بدون اون بسازم...به خودم دروغ نگفتم...دوستش داشتم... ولی...
۴ روز بعدش زنگ زد... گفت خیلی منتظرم بوده...فکر میکرده حتما بهش زنگ میزنم... گفت وقتی دیده همه ی لیست آی دی مو دیلیت کردم... خیلی ناراحن شده...
جالب نیست؟؟؟وقتی یکی و داریم...قدرشو نمیدونیم...اگر فکر کنیم داریم از دستش میدیم اون موقع است که به خودمون میایم...
منم حرفی نزدم...نمیدونم چرا...ولی میخواستم باهاش بمونم...یعنی الانم میخوام...
فقط گفتم باید بعضی رفتاراش رو عوض کنه...
همین...
زندگی میگذره...
نیلوفر خوبه...خیلی حالش بهتر شده...
با خودم کنار اومدم...
زدم تو تریپ مهستی!!!!!!!!!!!!!!
مامانم میگه اینقدر بهت میگفتم خیلی خواننده ی خوبیه... حالا که مرده خوشت اومده!!!
دلم واسه وبلاگم٬دوستام خیلی تنگ شده بود...
بازم میام...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٤ ق.ظ توسط نيلوفر
جمعه ۱٤ دی ،۱۳۸٦
بازگشت...
سلام...سلام نیلوفر...
کجا بودی؟؟؟گمت کردم نیلوفر...گم شده بودی...
من کجام؟اینجا کجاست؟؟؟
دلم گرفته...خیلی وقته دیگه خودم و گم کردم...
نیلوفری که همه چی رو قشنگ میدید...نیلوفری که به همه چی میخندید ...نیلوفری که با یه تاب سواری کلی انرژی میگرفت مرده...
این نیلوفر همه چی رو تلخ میبینه...
نفرین به این زندگی که تلخ ترین بازی هارو با آدم میکنه...
چیزی ندارم بگم...
خداحافظ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ توسط نيلوفر
چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥
نيلو ی بيمعرفت!!!
سلام
محمد جون منو دعوام نکن
اشتباه کردم بچه گی کردم دیگه تکرار نمیشه
خوفین؟؟؟منم اییییی بد نیستم...
خوش میگذره؟؟؟معلومه خیلی بهتون خوش میگذره چون ایران هستین...منم ایران میخوام...
من ایران ۱۰۰۰تا کار عقب مونده داشتم اتجام ندادم!اولیش میخواستم به محمد جون زنگ بزنم...میخواستم کلی کتاب بخرم...حتی دوستای قدیمی رو هم ندیدم...عجب بیمعرفتی هستم من!!!
فقط یک خانوم خوشکل رو دیدم
سپیده جونم خیلی خوشحال شدم دیدمت...اگرچه شما من و یادت رفته ولی من همیشه بهت سر میزنم بیمعرفت...
بگذریم...
خب ایران...
من خیلی بدم...خودم میدونم...
انقدر ... رو اذیت کردم که...
میخواد بره خودشو از یکجایی پرت کنه پایین!!!خب قضیه از اینجا شروع میشه که من یک پسر عمه دارم همسن خودمه...خب خیلی باهاش جورم...خیلی هم دوستش دارم...!!!
خب یک روز ما خونه ی عمه (مامان پسر عمه!) دعوت بودیم...عصرش هم من با ... قرار داشتم!
از اون جایی که دختر دایی من ۲ روز قبلش توی مهمونی با یکی دوست شده بود و ما هم به اون پسره خیلی اعتماد نداشتیم تصمیم گرفتیم همه با هم بریم!!!یعنی من و ... و دختر داییم و دوست پسر جدیدش و پسر عمه بزرگم که اون و میشناسه و خواهر من
وقتی ... اومد خب ما اماده نبودیم گفتم بیاد توی خونه ۱۵ دقیقه... حالا من چیکار میکردم!با پسر عمم حرف میزدم که داشت کامپیوتر بازی میکرد!بعد هم رفتم بالا سرش نشستم دستم و گذاشتم رو شونش گفتم خب!عصر چیکاره ای!!!البته اصلا منطورم این نبود که با ما بیاد!میخواستم بهش بگم بره کامپیوتر پسر خالم رو درست کنه!!!
حالا ... اینجوری بود==>
من میدیدم این بچه هی قرمز و بنفش و آبی میشه هیچی هم نمیگه!مونده بودم چرا!!!
بعدش رفتیم بیرون دیدم یکی از دوستاش زنگ زد دور شد رفت باهاش حرف بزنه خب من خیلی حساسم روی این قضیه!
منم همون موقع به مامانم زنگ زدم کلی خنده و اینا بعدش رفتیم توی ماشین! ... با دوست پسر جدید حرف میزد منم دیگه
اخه یعنی چی با من اومده بیرون بره با یکی دیگه حرف بزنه
خب دیگه محلش نذاشتم وفنی هم رسیدیم جلوتر از همشون رفتم حتی نگاش هم نمیکردم
غاقل از اینکه داشته دیوونه میشده به روی خودش نمیاورده و این کارارو واسه تلافی میکرده(الهی بمیرم من با پسر حرف میزنم اون واسه تلافی باید با همجنس خودش حرف بزنه!!!
)دیگه نشستیم من رفتم کنار دختر داییم!هی اس م اس میزد من جوابش نمیدادم!(اینم از اون کاراست!بقول خواهرم میگه شما وقتی با هم هستین هم به هم اس م اس میزنین!!!خداییش کارامون خنده داره!
)دیگه داشت عصبانی میشد من جوابشو دادم گفتم باهاش قهرم !!! اونم اصلا بروی خودش نیاورد فقط گفت بیا پیش من بشین!!!
بعد از یک ساعت من یهو بلند شدم از همه خداحافظی کردم با ... اومدیم بیرون!!!
<== من!!!بعد از اینکه خوب یادم انداخت که چیکار کردم!!!تصمیم گرفتم قهر کنم چون قهر تنها چیزی هست که اون طاقتشو نداره البته بغیر از گریه (البته من جلوی اون گریه نکردم بجز روز آخر و روزی که پرتغال از فرانسه باخت اونم پشت تلفن!!!
)
دیگه اینجورییا!من اصلا نمیتونم از این پسر عمه حرف بزنم!
میدونم که دیوونه میشه حالا هرچی هم بهش میگه بابا اون مثل برادرمه!نمیفهمه که!
اصلا من نمیفهمم این چرا اینقدر غیرتی شده !!!اولا اصلا اینجوری نبود
قضیه مایک(گوگولی)رو هم تقریبا واسش گفتم!
...==>

دلم واسش حسابی تنگ شده
خیلی هم پشیمونم که چرا اینقدر اذیتش کردم
خب بسه دیگه خیلی نوشتم!
زود میام خبرای جدید رو میگم خسته شدم نمیتونم اونارو بگم!!!![]()
دوستتون دارم
فعلا بابای
این واسه ...==>
<==اینم واسه شما
پیوست:لیلا جون ٬ سپیده عزیزم تفلدتون مبارک!!!

¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٦ ب.ظ توسط نيلوفر
جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥
من ايران هستم!
سلام!!!
مییبینم که من الان ایرانم!!!و چقدر هوا خوفه!!!
ولی خداییش ایران در هر شرایطی معرکس!!!حتی وقتی که مردم جو گرفته میشن واسه آتش بس بین لبنان و اسرائیل شیرینی و شربت میدن توی خیابون!!!
خیابون ولیعصرش معرکس!حتی الان که پاده روهاشو از سوپراستار تا اسفندیار یعنی اونجایی که بیشتر از همه ازش خاطره دارم رو کندن!!!
من یکی که عاشقشم!!!عاشق خاکشم!!!حتی با ترافیکش حال میکنم!
مامانم میگه چون خودت رانندگی نمیکنی میگی عاشق ترافیکشم (دراصل میخواد بگه خیلی تنبلی که هنوز آیین نامه نخوندی بری امتحان بدی)
دیگه اینجورییا!
منم که کاری ندارم بجز متر کردن خیابونای تهروون!!!همه جا رفتم!!!از جام جم سوپراستار دیدنیها نایب روبروی پارک ساعی شاندیز جردن برج سفید پاسداران و اسکان گرفته تا سینما فرهنگ و عصر جدید و میلادنور و پارک ساعی و پارک گفتگو ی گیشا و ...!!!
امشب هم میخوام با یکی از دوستای قدیمی برم ولنجک...
بگذریم!!!
هی پسر من هنوز توی آسمون هام!!!
خب حدس نزدین کی به من توی متر کردن کمک میکنه؟؟؟آره دیگه!همون!
من که عاشق چشماشم!!!میدونین از چه اخلاقش خوشم میاد؟!یکی اینکه انقدر آقا و باشخصیته که به خودش اجازه نمیده از یک حدی جلوتر بره!!!یکی دیگه هم اینه که انقدر ریلکس هست که بتونه من و که زود عصبانی میشم آروم کنه!!!
جاتون خالی چندوقت پیش چه سوتی دادم!!!
قضیه از اینجا شروع شد که من ناهار میخواستم برم نایب(روبروی پارک ساعی)مامانم صبح خونه نبود مبایلشو هم خونه جا گذاشته بود منم نتونستم بهش خبر بدم که ناهار بیرونم!!!مامان ساعت ۱ اومد خونه منم آماده منتظر آژانس بودم!!!مامان هم دعوا که تو چرا به من نگفتی قرارتو کنسل کن!منم که پررو گفتم نمیکنم و از خونه اومدم بیرون!اعصابم مثل همیشه حسابی بهم ریخته بود!دیگه اون زنگ زد که خواهرم من و میرسونه!منم اصلا حوصله نداشتم کسیو ببینم!گفتم:اگه میشه من نمیخوام کسیو ببینم!!!حالا صدای مبایلش بلند بود خواهرش شنید من چی گفتم
دوباره که زنگ زدم پرسیدم کجایی خواهره گفت یکجایی هستیم
شب هم میخواستیم بریم میلاد زنگ زد به خواهرش بگه گفت که این تصمیمارو خودت میگیری؟؟؟!!!
حالا بماندکه من چقدر باهاش دعوا کردم که چرا خواهرت با من اینجوری برخورد میکنه!!!
بچه پرووام نه؟؟؟!!!
اینم از این سوتی ما!!!حالا بهتره واسم اسفند دود کنین چشم نخورم
حالا فعلا رفته شمال
البته منم این چندروز سرم شلوغه دختر داییم اومده پیشم و هم باید برم واسه کارای پاسپورت!!اخه هنوز پاسپورتمو از مامانم جدا نکردم!!!
دیگه اینجورییا!
خب من دیگه برم
بقیه خبرا رو هم حتما واستون تعریف میکنم!!!
دوستتون دارم
بابای
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠٥ ب.ظ توسط نيلوفر
سهشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥
...
سایتو بردارو از اینجا برو!نمیخوام ببینمت دیگه تورو!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤۳ ق.ظ توسط نيلوفر
